امشب پس از دو ماه
دور از همه ، بساطم را پهن میکنم
موجودیم به غیر از احساس :
کاغذ ، قلم ، مرکب ، قط زن ، قلمتراش
یک تکه چرم ، قطره چکان ، یک کمی گلاب.
با سختی ( آه میدانستم )
اول در دواتم را باز میکنم
لیقه در آن چنان لبهایم
در عصر تشنگی ، خشکیده
فریاد میزند : آب آب آب
بی هیچ وقفه ای به گلو میچکانمش
شاید قریب به هجده قطره ی گلاب.
لختی درنگ میکنم ..... او سبز میشود
باز ، آن سیاه سیال انگار
در من تمام حسم را سبز میکند
چیزی درون من می توفد
چیزی شبیه باران، باران پر شتاب .
حالا میان خیل قلمها
که در تنگنای قلمدان
استاده خفته اند ( کتابت ، جلی ، خفی )
با یاد گیسوان تو ای دور
آن را که راستِ کار چلیپا نویسی است
شوریده حال برمیدارم
راضی از انتخاب.
آنسان که شاخه های دلم را
از یاد هرکه جز تو هرس میکنم گهی
انگار احتیاج به قط دارد این قلم
ناچار ( اینکه گفتم ناچار ، واقعا
چون از تمام چاقوها ، حتی قلمتراش
از دیر باز نفرت دارم )
ناچار میکشم چاقو را
آن نقش بسته دسته ی شاخ گوزن را
بر خشگی گلوی قلم .... تا
نوبت رسد به قط زدن آن
( گفتم گوزن ، یاد تو افتادم ای عزیز
ای از نشسته گانِ به راهت
همواره در گریز )
باری در آن میان لبه ی تیز تیغ را
در پشت گردن قلم
آرام مینهم
و .... مرگ ناگهان میمیرد
یک تکه چوب ریز به دیوار می پرد
یک تکه چوب ریز که آغاز میکند
جشن شب تولد من را
بی پرده نغمه ی قلم آغاز میشود
جام دوات ، خالی و پر میشود مدام
من مست میشوم
و... مَرکب مُرکب تازان
کاغذ سیاه میشود ، ای وای
(گفتم سیاه ، چشم تو باز آمدم به یاد )
شب غرق مستی است
امشب سیاه ، ناب ترین رنگ هستی است .