تبليغاتX
شعر معاصر - علی مرادی

شعر معاصر - علی مرادی

من از عشیره شیشه / تو از قبیله تیشه / مرا به شرط شکستن بخوان به مهمانی

 

در آن عبور ، که یک راه پیش پاست دوباره

روانه ایم و نه در اختیار ماست دوباره

قرار از چه بگیریم ؟ امید بر که ببندیم ؟

بر آب ، کشتی بی ناخدا ، رهاست دوباره

بر این تلاطم ظلمت ، در این شب شبح آلود

هجوم نیزه ی خورشید پس کجاست دوباره ؟

سر منافع شاهان چه جای بستن شرط است

که کارزار ، میان پیاده هاست دوباره

قسم به عشق که غیر از تو ای عدالت محتوم

کسی به یاری این واژه بر نخاست دوباره

مسیر دایره واری ست ، بی تو زیستن ای عشق

به انتها چو رسیدیم ، ابتداست دوباره

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 11:45  توسط  علی مرادی  | 

شب است و چشمهای خواب ناپذیر

دلی در التهاب و تاب ناپذیر

مگر نگاه صادقت رها کند

مرا ز پرسشی جواب ناپذیر

بخوان مرا به وسعتی بدون مرز

به سمت فکرهای قاب ناپذیر

تو و کرامتی همیشه بیدریغ

من و محبتی حساب ناپذیر

من و تو ناگزیر رفتنیم ، ازاین

مسیرهای انتخاب ناپذیر

بیا و عشق را بهانه کن ، بساز

بنای باوری خراب ناپذیر

برای بودنم همین نگاه تو

بهانه ای ست اجتناب ناپذیر

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:52  توسط  علی مرادی  | 

 

دوخته ام باز در این تنگنا

چشم به اعجاز در این تنگنا

بوی گل زخم پراکنده است

ناله شد آواز در این تنگنا

در خور حتی مگسی نیز نیست

وسعت پرواز در این تنگنا

پنجره ای نیست وگر هست ، کو ؟

تا که شود باز در این تنگنا

تا خبری از تو بگیرم ، زخود

بیخبرم ساز در این تنگنا

جلوه کن ای حسرت چشمان خیس

شورشی انداز در این تنگنا

با تو فرو ریزی دیوارها

میشود آغاز در این تنگنا

بودن تو پنجره را میدهد

جرات ابراز در این تنگنا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:10  توسط  علی مرادی  | 

 

باز در دلتنگی پاییزی ام

یاد تو گل میکند .

کاسه های چشم را

بر اجاق حسرت دل مینهم

میفروزم هیزمی از خاطرات

اشک ، غلغل میکند .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:36  توسط  علی مرادی  | 

 

درست ، مثل یک درخت

که در هوای گرگ میش صبحگاه جنگلی

به پیکرش ، فرود تیشه ناگهانی است

و ... یا ز غرش درنده ی گرسنه ای

به سمت آهوئی

شکستن سکوت بیشه ناگهانی است

هجوم عشق

به مرزهای دل همیشه ناگهانی است.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 4:40  توسط  علی مرادی  | 

 

گفتي كه ناگهان مي آيي.

من سالهاست در تنهايي

هر روز

از چاي داغ دو فنجان را

لبريز ميكنم.

و همچنان يكي

در امتداد رگهايم ، درد مي شود

وآن يك

مثل هزار بار دگر ، سرد مي شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 16:7  توسط  علی مرادی  | 

من اينجا در افق تنهايي
آميخته در عشق و اندوه ... نشسته ام.
تو سخاوتمند
بالاتر از نگاه بي تابم مي تابي
ميان ما فاصله يك هيجان مه آلود است.
تمام ابر چشمانم را مي گريم
تا شبنم باور روي مژه هايم بنشيند.
نور بي دريغ نگاهت
از مه عبور ميكند و در برخورد با شبنم مي شكند
ميان من و تو رنگين كمان مهرباني
طلوع مي كند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 12:35  توسط  علی مرادی  | 

 

من و این آسمان گاه صاف و گاه بارانی

شما و این خیابانها که در وهم تقاطع ها گره خورده

من و رنگین کمان حیرت و حسرت

شما و کوچه های در گریبان سر فرو برده

*

من و عریانی و باران بی وقفه

شما و چکمه و چتر و کلاه و ... روح صد تکه

من و رخسار شوق و سیلی رگبار

شما و سقف بی چکه

*

من و رقصیدن در حلقه ی توفان

شما و دیدن تصویر تکراری درون قاب آئینه

من و این بارش آتش

شما و شعله های روشن اما در حقیقت کاملا خاموش شومینه

*

من و پیمانه ی چشمی که بر آن آسمان یکریز میگرید

شما و کاسه ی چشمی که رنگ آب را هرگز نخواهد دید

من و دستی پر از گلهای بیتابی

شما و دست کوتاهی که حتی غنچه ای از لحظه های ناب را هرگز نخواهد چید

*

من و افکار خیس و جرات پرواز

شما و فرصتی دیگر برای خواب

من و غوغای باران و پریشانی

شما و زندگی بی آب.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 11:57  توسط  علی مرادی  | 

 

گفتی ز یاد این عاشقانه میرود ، رفتی ، نرفت

از دل شرار ، از لب ترانه میرود ، رفتی ، نرفت

گفتی در این هنگامه ی پاییزی ِ بی اعتبار

آخر به باد این آشیانه میرود ، رفتی ، نرفت

از دشت بی لیلی به گوش کاروانهای جنون

خواندی دگر مجنون به خانه میرود ، رفتی ، نرفت

من مست جامی از حقیقت بودم و چشم تو گفت:

سرمستی ات سوی فسانه میرود ، رفتی ، نرفت

گفتم برای زندگی تنها بهانه عاشقی ست

گفتی که روزی این بهانه میرود ، رفتی ، نرفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:38  توسط  علی مرادی  | 

 

در وادی صبر جز عطش هرگز نیست

بر آینه ی یاد تو خش هرگز نیست

انگار ز بام شب یلدای غمت

خورشید سر سر زدنش هرگز نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 11:21  توسط  علی مرادی  | 

 

ز دلتنگي كشيدم آه ، در يكروز باراني

و... افتادم پياده راه ، در يكروز باراني

ميان چشم من با آسمان ، عهديست خيس آلود

براي خوب ديدن ، گاه ، در يكروز باراني

ميان حيرت و حسرت به دست ياد تو خود را

سپردم لحظه اي كوتاه ، در يكروز باراني

نه در رؤيا كه در بهت حقيقت ، كاملا محسوس

شدي لختي مرا همراه ، در يكروز باراني

وقوع معجزه يا اتفاقي بود؟ اگر ديدم

تو را بعد از هزاران ماه ، در يكروز باراني

ندانستم چه روزي و نميدانم چه رازي بود

كه افتادم پياده راه ، در يكروز باراني

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:54  توسط  علی مرادی  | 

 

امشب پس از دو ماه

دور از همه ، بساطم را پهن میکنم

موجودیم به غیر از احساس :

کاغذ ، قلم ، مرکب ، قط زن ، قلمتراش

یک تکه چرم ، قطره چکان ، یک کمی گلاب.

با سختی ( آه میدانستم )

اول در دواتم را باز میکنم

لیقه در آن چنان لبهایم

در عصر تشنگی ، خشکیده

فریاد میزند : آب آب آب

بی هیچ وقفه ای به گلو میچکانمش

شاید قریب به هجده قطره ی گلاب.

لختی درنگ میکنم ..... او سبز میشود

باز ، آن سیاه سیال انگار

در من تمام حسم را سبز میکند

چیزی درون من می توفد

چیزی شبیه باران، باران پر شتاب . 

حالا میان خیل قلمها

که در تنگنای قلمدان

استاده خفته اند ( کتابت ، جلی ، خفی )

با یاد گیسوان تو ای دور

آن را که راستِ کار چلیپا نویسی است

شوریده حال برمیدارم

راضی از انتخاب.

آنسان که شاخه های دلم را

از یاد هرکه جز تو هرس میکنم گهی

انگار احتیاج به قط دارد این قلم

ناچار ( اینکه گفتم ناچار ، واقعا

چون از تمام چاقوها ، حتی قلمتراش

از دیر باز نفرت دارم )

ناچار میکشم چاقو را

آن نقش بسته دسته ی شاخ گوزن را

بر خشگی گلوی قلم .... تا

نوبت رسد به قط زدن آن

( گفتم گوزن ، یاد تو افتادم ای عزیز

ای از نشسته گانِ به راهت

همواره در گریز )

باری در آن میان لبه ی تیز تیغ را

در پشت گردن قلم

                         آرام مینهم

و .... مرگ ناگهان میمیرد

یک تکه چوب ریز به دیوار می پرد

یک تکه چوب ریز که آغاز میکند

جشن شب تولد من را

بی پرده نغمه ی قلم آغاز میشود

جام دوات ، خالی و پر میشود مدام

من مست میشوم

و... مَرکب مُرکب تازان  

کاغذ سیاه میشود ، ای وای

(گفتم سیاه ، چشم تو باز آمدم به یاد )

شب غرق مستی است

امشب سیاه ، ناب ترین رنگ هستی است .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 12:28  توسط  علی مرادی  | 

 

مرا ببخش ای خورشید

که در شب ظلمت خیز ، فکر میکردم

دریغ کرده ای از من سخاوت خود را.

مرا ببخش که هر صبح

به انتظار تو در خلوت فلق ماندم

و از سر مشتاقی

برای آمدنت ، دیدنت ، دعا خواندم.

ببخش از اینکه تو هرگز

نرفته بودی و من منتظر که بر گردی ....

مرا ببخش در این شب که دیر دانستم

تو بر خلاف زمینیان که سیارند

همیشه ثابتی ای با سخاوت ای خورشید.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 9:29  توسط  علی مرادی  | 

 

بی هیچ دغدغه

بر تخت عاج سلطنتش تکیه داده است

و سرد ، چشم دوخته بر سرخی خطر

اینک ... مخنثی

که حکم داده بود

ده ها هزار چشم ز کاسه درآورند.

*

در بستر سمور

آسوده خفته است امیری که بارها

در امتحان تیزی شمشیر

اطرافیان خود را در خون کشیده بود.

*

آن پادشاه گفت :

وقتی در مقابل چشمم

دیدم

سربازی ایستاده که از من

قدش رساتر است

در آن

شمشیر از غلاف کشیدم

و گردنش زدم

تا... قدمان مساوی هم شد.

*

در هم شکسته قامت تاریخ

این میزند پدر را گردن

وآن میکشد به دیده ی فرزند میل داغ

تاریخ، مثل من

درهم شکسته است

تاریخسازها همه خود را

شایسته و بحق میدانند

تاریخ خسته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 14:18  توسط  علی مرادی  | 

 

مرا جزدیدن روی تو کاری نیست با فردا

به چشمانم پریشان کرده امشب خواب را ، فردا

از این مشرق طلوع هیچ صبحی بی تو ممکن نیست

نمیدانم از امشب ، فاصله چند است تا فردا ؟

تمام قصه ی چشم انتظاری در همین جمله ست

خبر : تعبیر خواب بیقراران ، مبتدا : فردا

تو از هرسو که برخیزی همانجا مطلع فجر است

به من ربطی ندارد سر زند صبح از کجا ، فردا

هزاران حسن یوسف مفت چنگت ، چون زنان مصر

اگر در مقدم او گم نکردی دست و پا فردا

سرآغاز محبت نقطه ی دستان امن توست

به آنجا ختم خواهد شد تمام راهها ، فردا

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:22  توسط  علی مرادی  | 

 

اول رخ تو ، بعد نگاه آفریده شد

وانگه دریغ و حسرت و آه آفریده شد

زآغاز ، جستجوی تو ممکن نبود هیچ

تا یک قدم نهادم ، راه آفریده شد

در من نبود تاب و توان شب غمت

شاید به این دلیل پگاه آفریده شد

بی تو برای چاره ی دلتنگی ام چه شد؟

در آسمان یاد تو ماه آفریده شد

می رفت یوسف دل من راه خود ، ولی

در چانه ات برای چه چاه آفریده شد؟

از اینکه عاشقم مکن ای دوست سرزنش

بعد از تو عشق خواه نخواه آفریده شد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 9:31  توسط  علی مرادی  | 

غم تنهایی و چشمان ویران

شب توفانی و خواب پریشان

برآ ای آفتاب مهربانی

تبسم را به لبها باز گردان

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 13:32  توسط  علی مرادی  | 

 

روزی که نوشته ی عدالت گم شد

افسوس که رشته ی عدالت گم شد

نوبت چو به دادخواهی دل برسید

شمشیر فرشته ی عدالت گم شد

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 13:21  توسط  علی مرادی  | 

 

ندارد حجم رنج اندازه بی تو

نشد هرگز هوایی تازه بی تو

کجایی ای به دستت ساغر نور ؟

عدالت میکشد خمیازه بی تو

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 9:10  توسط  علی مرادی  | 

خواهم که به جستجوی فردا بروم

با همرهی عشق از اینجا بروم

بیتاب ، چو ماهی سیاه کوچولو

تصمیم گرفته ام به دریا بروم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 14:42  توسط  علی مرادی  | 

 

در باغ جهان گرچه ندارم بویی

چون اهل نظر گرچه ندارم رویی

سنگی زدم و حداقل رم دادم

از تیر رس شکارچی آهویی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 8:46  توسط  علی مرادی  | 

 

سوز دل و دامان غم از دست مده

سرمایه چشم پر نم از دست مده

گر بود و نبود رفته از دست تو را

دستان دعا دست کم از دست مده

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 8:41  توسط  علی مرادی  | 

 

وقتی شود از سمت افق پیدایت

وقتی که شود به دیده ی من جایت

آهسته قدم بروی چشمم بگذار

ترسم که رود خار مژه در پایت

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 13:12  توسط  علی مرادی  | 

ایکاش سحر شب مرا می بوسید

یا گونه ی پر تب مرا می بوسید

من خاکیم و تو آسمانی ، ایکاش

دست تو شبی لب مرا می بوسید

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 9:40  توسط  علی مرادی  | 

امشب ، در این شب رویایی

بر بام خاکی تنهایی

ردی ز بالهای فرشته

تا ناکجای ناممکن می کشاندم

 

امشب ... نه بلکه روزترین روز روز

دستی به رنگ معجزه ، بی شک

از تنگنای دخمه ی تسلیم

به مرتفع ترین فریاد

به بی نهایت رفتن ، می رساندم

 

او مثل اشک ، پاک و زلال و شکوهمند

امشب

از وهم خواب ، می دانم ، می رهاندم

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 9:10  توسط  علی مرادی  | 

جز خط تو کسی که ، سرمشق خط ندارد

در چشم خوشنویسان خطش غلط ندارد

خط شکسته ی ما مجموعه ی درستی ست

این شکلهای درهم ظاهر فقط ندارد

در جنگ موج و دریا ، ماییم و زورق صبر

شطرنج زندگانی جز رنج شط ندارد

منصور تا سر دار ، چیزی نگفت جز عشق

عاشق شدن همین است ، حد وسط ندارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 14:36  توسط  علی مرادی  | 

هرگه كه جوانمرد قلم دست گرفت

باري ز سر درد قلم دست گرفت

خط و قلم و دوات حرمت دارد

بي درد غلط كرد قلم دست گرفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:27  توسط  علی مرادی  | 

به سمت راه منتهی به عشق

همیشه بی قرارت ایستاده ام.

شنیده ام که نیستی ، چگونه باورم شود

اگرچه باورت نمیشود ، ولی

تمام لحظه ها کنارت ایستاده ام.

تو عاقبت به اقتدار میرسی ز راه

من از گذشته های دور

به سمت راه منتهی به عشق

به افتخارت ایستاده ام.

همه به انتظار تو نشسته اند و من

در انتظارت ایستاده ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:20  توسط  علی مرادی  | 

 

پیاده های غرورم

شد از هجوم سواران بی محابایت

میان عرصه لگد مال.

و قلعه های صبوری

سقوط کرد به حکم وزیر بی رحمی.

ز یکه تازی سربازهای دلتنگی

خمید قامت فیل مقاومت.

شکسته وار اینک

من و غم تو و شصت و چهار راه امید

ولی چه سود

که رخ نه ... نیمرخ تو  

به سادگی ماتم کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:22  توسط  علی مرادی  | 

سرمایه ی وجود ، فراز نگاه توست

بود و نبود ، بسته به ناز نگاه توست

صد کهکشان اگر شود آئینه ، باز هم

درمانده از گشودن راز نگاه توست

مبنای گردش شب و روز ، آفتاب نیست

این حالتی ز بسته و باز نگاه توست

فتح و فتوح کشور دلهای بی قرار

یک برهه ای ز تاخت و تاز نگاه توست

در هر کران که عاشقی افتاده روی خاک 

ردی ز تیر حادثه ساز نگاه توست

ما را مبر ز یاد که گنجشک خاطرم

عمری اسیر پنجه باز نگاه توست.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 8:27  توسط  علی مرادی  |