باز در دلتنگی پاییزی ام
یاد تو گل میکند .
کاسه های چشم را
بر اجاق حسرت دل مینهم
میفروزم هیزمی از خاطرات
اشک ، غلغل میکند .
من از عشیره شیشه / تو از قبیله تیشه / مرا به شرط شکستن بخوان به مهمانی
باز در دلتنگی پاییزی ام
یاد تو گل میکند .
کاسه های چشم را
بر اجاق حسرت دل مینهم
میفروزم هیزمی از خاطرات
اشک ، غلغل میکند .
درست ، مثل یک درخت
که در هوای گرگ میش صبحگاه جنگلی
به پیکرش ، فرود تیشه ناگهانی است
و ... یا ز غرش درنده ی گرسنه ای
به سمت آهوئی
شکستن سکوت بیشه ناگهانی است
هجوم عشق
به مرزهای دل همیشه ناگهانی است.
گفتي كه ناگهان مي آيي.
من سالهاست در تنهايي
هر روز
از چاي داغ دو فنجان را
لبريز ميكنم.
و همچنان يكي
در امتداد رگهايم ، درد مي شود
وآن يك
مثل هزار بار دگر ، سرد مي شود.
من و این آسمان گاه صاف و گاه بارانی
شما و این خیابانها که در وهم تقاطع ها گره خورده
من و رنگین کمان حیرت و حسرت
شما و کوچه های در گریبان سر فرو برده
*
من و عریانی و باران بی وقفه
شما و چکمه و چتر و کلاه و ... روح صد تکه
من و رخسار شوق و سیلی رگبار
شما و سقف بی چکه
*
من و رقصیدن در حلقه ی توفان
شما و دیدن تصویر تکراری درون قاب آئینه
من و این بارش آتش
شما و شعله های روشن اما در حقیقت کاملا خاموش شومینه
*
من و پیمانه ی چشمی که بر آن آسمان یکریز میگرید
شما و کاسه ی چشمی که رنگ آب را هرگز نخواهد دید
من و دستی پر از گلهای بیتابی
شما و دست کوتاهی که حتی غنچه ای از لحظه های ناب را هرگز نخواهد چید
*
من و افکار خیس و جرات پرواز
شما و فرصتی دیگر برای خواب
من و غوغای باران و پریشانی
شما و زندگی بی آب.
گفتی ز یاد این عاشقانه میرود ، رفتی ، نرفت
از دل شرار ، از لب ترانه میرود ، رفتی ، نرفت
گفتی در این هنگامه ی پاییزی ِ بی اعتبار
آخر به باد این آشیانه میرود ، رفتی ، نرفت
از دشت بی لیلی به گوش کاروانهای جنون
خواندی دگر مجنون به خانه میرود ، رفتی ، نرفت
من مست جامی از حقیقت بودم و چشم تو گفت:
سرمستی ات سوی فسانه میرود ، رفتی ، نرفت
گفتم برای زندگی تنها بهانه عاشقی ست
گفتی که روزی این بهانه میرود ، رفتی ، نرفت
در وادی صبر جز عطش هرگز نیست
بر آینه ی یاد تو خش هرگز نیست
انگار ز بام شب یلدای غمت
خورشید سر سر زدنش هرگز نیست
ز دلتنگي كشيدم آه ، در يكروز باراني
و... افتادم پياده راه ، در يكروز باراني
ميان چشم من با آسمان ، عهديست خيس آلود
براي خوب ديدن ، گاه ، در يكروز باراني
ميان حيرت و حسرت به دست ياد تو خود را
سپردم لحظه اي كوتاه ، در يكروز باراني
نه در رؤيا كه در بهت حقيقت ، كاملا محسوس
شدي لختي مرا همراه ، در يكروز باراني
وقوع معجزه يا اتفاقي بود؟ اگر ديدم
تو را بعد از هزاران ماه ، در يكروز باراني
ندانستم چه روزي و نميدانم چه رازي بود
كه افتادم پياده راه ، در يكروز باراني
امشب پس از دو ماه
دور از همه ، بساطم را پهن میکنم
موجودیم به غیر از احساس :
کاغذ ، قلم ، مرکب ، قط زن ، قلمتراش
یک تکه چرم ، قطره چکان ، یک کمی گلاب.
با سختی ( آه میدانستم )
اول در دواتم را باز میکنم
لیقه در آن چنان لبهایم
در عصر تشنگی ، خشکیده
فریاد میزند : آب آب آب
بی هیچ وقفه ای به گلو میچکانمش
شاید قریب به هجده قطره ی گلاب.
لختی درنگ میکنم ..... او سبز میشود
باز ، آن سیاه سیال انگار
در من تمام حسم را سبز میکند
چیزی درون من می توفد
چیزی شبیه باران، باران پر شتاب .
حالا میان خیل قلمها
که در تنگنای قلمدان
استاده خفته اند ( کتابت ، جلی ، خفی )
با یاد گیسوان تو ای دور
آن را که راستِ کار چلیپا نویسی است
شوریده حال برمیدارم
راضی از انتخاب.
آنسان که شاخه های دلم را
از یاد هرکه جز تو هرس میکنم گهی
انگار احتیاج به قط دارد این قلم
ناچار ( اینکه گفتم ناچار ، واقعا
چون از تمام چاقوها ، حتی قلمتراش
از دیر باز نفرت دارم )
ناچار میکشم چاقو را
آن نقش بسته دسته ی شاخ گوزن را
بر خشگی گلوی قلم .... تا
نوبت رسد به قط زدن آن
( گفتم گوزن ، یاد تو افتادم ای عزیز
ای از نشسته گانِ به راهت
همواره در گریز )
باری در آن میان لبه ی تیز تیغ را
در پشت گردن قلم
آرام مینهم
و .... مرگ ناگهان میمیرد
یک تکه چوب ریز به دیوار می پرد
یک تکه چوب ریز که آغاز میکند
جشن شب تولد من را
بی پرده نغمه ی قلم آغاز میشود
جام دوات ، خالی و پر میشود مدام
من مست میشوم
و... مَرکب مُرکب تازان
کاغذ سیاه میشود ، ای وای
(گفتم سیاه ، چشم تو باز آمدم به یاد )
شب غرق مستی است
امشب سیاه ، ناب ترین رنگ هستی است .
مرا ببخش ای خورشید
که در شب ظلمت خیز ، فکر میکردم
دریغ کرده ای از من سخاوت خود را.
مرا ببخش که هر صبح
به انتظار تو در خلوت فلق ماندم
و از سر مشتاقی
برای آمدنت ، دیدنت ، دعا خواندم.
ببخش از اینکه تو هرگز
نرفته بودی و من منتظر که بر گردی ....
مرا ببخش در این شب که دیر دانستم
تو بر خلاف زمینیان که سیارند
همیشه ثابتی ای با سخاوت ای خورشید.
بی هیچ دغدغه
بر تخت عاج سلطنتش تکیه داده است
و سرد ، چشم دوخته بر سرخی خطر
اینک ... مخنثی
که حکم داده بود
ده ها هزار چشم ز کاسه درآورند.
*
در بستر سمور
آسوده خفته است امیری که بارها
در امتحان تیزی شمشیر
اطرافیان خود را در خون کشیده بود.
*
آن پادشاه گفت :
وقتی در مقابل چشمم
دیدم
سربازی ایستاده که از من
قدش رساتر است
در آن
شمشیر از غلاف کشیدم
و گردنش زدم
تا... قدمان مساوی هم شد.
*
در هم شکسته قامت تاریخ
این میزند پدر را گردن
وآن میکشد به دیده ی فرزند میل داغ
تاریخ، مثل من
درهم شکسته است
تاریخسازها همه خود را
شایسته و بحق میدانند
تاریخ خسته است.
مرا جزدیدن روی تو کاری نیست با فردا
به چشمانم پریشان کرده امشب خواب را ، فردا
از این مشرق طلوع هیچ صبحی بی تو ممکن نیست
نمیدانم از امشب ، فاصله چند است تا فردا ؟
تمام قصه ی چشم انتظاری در همین جمله ست
خبر : تعبیر خواب بیقراران ، مبتدا : فردا
تو از هرسو که برخیزی همانجا مطلع فجر است
به من ربطی ندارد سر زند صبح از کجا ، فردا
هزاران حسن یوسف مفت چنگت ، چون زنان مصر
اگر در مقدم او گم نکردی دست و پا فردا
سرآغاز محبت نقطه ی دستان امن توست
به آنجا ختم خواهد شد تمام راهها ، فردا
اول رخ تو ، بعد نگاه آفریده شد
وانگه دریغ و حسرت و آه آفریده شد
زآغاز ، جستجوی تو ممکن نبود هیچ
تا یک قدم نهادم ، راه آفریده شد
در من نبود تاب و توان شب غمت
شاید به این دلیل پگاه آفریده شد
بی تو برای چاره ی دلتنگی ام چه شد؟
در آسمان یاد تو ماه آفریده شد
می رفت یوسف دل من راه خود ، ولی
در چانه ات برای چه چاه آفریده شد؟
از اینکه عاشقم مکن ای دوست سرزنش
بعد از تو عشق خواه نخواه آفریده شد .
شب توفانی و خواب پریشان
برآ ای آفتاب مهربانی
تبسم را به لبها باز گردان
روزی که نوشته ی عدالت گم شد
افسوس که رشته ی عدالت گم شد
نوبت چو به دادخواهی دل برسید
شمشیر فرشته ی عدالت گم شد
ندارد حجم رنج اندازه بی تو
نشد هرگز هوایی تازه بی تو
کجایی ای به دستت ساغر نور ؟
عدالت میکشد خمیازه بی تو
با همرهی عشق از اینجا بروم
بیتاب ، چو ماهی سیاه کوچولو
تصمیم گرفته ام به دریا بروم
در باغ جهان گرچه ندارم بویی
چون اهل نظر گرچه ندارم رویی
سنگی زدم و حداقل رم دادم
از تیر رس شکارچی آهویی
سوز دل و دامان غم از دست مده
سرمایه چشم پر نم از دست مده
گر بود و نبود رفته از دست تو را
دستان دعا دست کم از دست مده
وقتی شود از سمت افق پیدایت
وقتی که شود به دیده ی من جایت
آهسته قدم بروی چشمم بگذار
ترسم که رود خار مژه در پایت
یا گونه ی پر تب مرا می بوسید
من خاکیم و تو آسمانی ، ایکاش
دست تو شبی لب مرا می بوسید
بر بام خاکی تنهایی
ردی ز بالهای فرشته
تا ناکجای ناممکن می کشاندم
امشب ... نه بلکه روزترین روز روز
دستی به رنگ معجزه ، بی شک
از تنگنای دخمه ی تسلیم
به مرتفع ترین فریاد
به بی نهایت رفتن ، می رساندم
او مثل اشک ، پاک و زلال و شکوهمند
امشب
از وهم خواب ، می دانم ، می رهاندم
در چشم خوشنویسان خطش غلط ندارد
خط شکسته ی ما مجموعه ی درستی ست
این شکلهای درهم ظاهر فقط ندارد
در جنگ موج و دریا ، ماییم و زورق صبر
شطرنج زندگانی جز رنج شط ندارد
منصور تا سر دار ، چیزی نگفت جز عشق
عاشق شدن همین است ، حد وسط ندارد
باري ز سر درد قلم دست گرفت
خط و قلم و دوات حرمت دارد
بي درد غلط كرد قلم دست گرفت
همیشه بی قرارت ایستاده ام.
شنیده ام که نیستی ، چگونه باورم شود
اگرچه باورت نمیشود ، ولی
تمام لحظه ها کنارت ایستاده ام.
تو عاقبت به اقتدار میرسی ز راه
من از گذشته های دور
به سمت راه منتهی به عشق
به افتخارت ایستاده ام.
همه به انتظار تو نشسته اند و من
در انتظارت ایستاده ام.
پیاده های غرورم
شد از هجوم سواران بی محابایت
میان عرصه لگد مال.
و قلعه های صبوری
سقوط کرد به حکم وزیر بی رحمی.
ز یکه تازی سربازهای دلتنگی
خمید قامت فیل مقاومت.
شکسته وار اینک
من و غم تو و شصت و چهار راه امید
ولی چه سود
که رخ نه ... نیمرخ تو
به سادگی ماتم کرد.
بود و نبود ، بسته به ناز نگاه توست
صد کهکشان اگر شود آئینه ، باز هم
درمانده از گشودن راز نگاه توست
مبنای گردش شب و روز ، آفتاب نیست
این حالتی ز بسته و باز نگاه توست
فتح و فتوح کشور دلهای بی قرار
یک برهه ای ز تاخت و تاز نگاه توست
در هر کران که عاشقی افتاده روی خاک
ردی ز تیر حادثه ساز نگاه توست
ما را مبر ز یاد که گنجشک خاطرم
عمری اسیر پنجه باز نگاه توست.
باغ و گل و شاخه و شكوفه سنگي ست
وقتي تو نميكني عبور از كوچه
پشت همه ي پنجره ها دلتنگي ست
پهنای زمین کویر لوت است و سکوت
بی عطر تو دستگیره ی پنجره ها
پوشیده ز تار عنکبوت است و سکوت.